میم مثل ...

مادرم که میخندد ،

 خوشبختم !

 

می گذرد...


چنان دقایق عمرم تباه می گذرد،
که راه من همه در اشتباه می گذرد.

مرا به جرم محبت بکش اگر که خطاست
که لحظه لحظۀ من در گناه می گذرد.

نمی رسم به تماشای زندگی هرگز
که نقش خاطره با یک نگاه ، می گذرد.

فشار لقمۀ دنیا اگر چه پر بیم است
همیشه نیست گلوگیر ، گاه می گذرد.

هراس لغزش پل نیست در صراط ،چه غم
سپید نامه بُوَد یا سیاه ، می گذرد.

گذار عمر به هر نحوه ای که شد جبر است
که بی اراده ویا دلبخواه ، می گذرد.

مسیر وصل به دلدار گُم نشد حاکی
که عاقبت ز همین کوره راه می گذرد

- عباس حاکی -

 

بيشمارند آنهايي که نامشان آدم است
ادعايشان آدميت
کلامشان انسانيت
رفتارشان صميميت
...حال...
من دنبال يکي ميگردم که
نه آدم باشد ... ...
نه انسان...
نه دوست و رفيق صميمي
تنها صاف باشد و صادق
پشت سايه اش خنجري نباشد براي دريدن...
هيچ نگويد...
فقط همان باشد که سايه اش ميگويد
صاف و يکرنگ